Tuesday, February 04, 2014

سالی دیگر


غرق در خیال با باد می روی. مثل قاصدکی سرگردان به هر سو. دل می بندی به غنچه ای و دلت می گیرد از دیدن گلی که پژمرده است. می روی تا آنجا که از سرعت باد یا شدت ضربه ساکن شدن از هم بپاشی

آن قاصدکی که باد با خود می برد
بر غنچه مژگان سیاهی برخورد
با باد دوباره قاصدک راهی شد
می دید که غنچه شد گلی و پژمرد

و سالی دیگر گذشت...