Sunday, July 19, 2015

خاطره

باز باران بارید و خاطره ای آفرید یا خاطره ای را زنده کرد نمی دانم

سبزی تو همیشه گرم و تابستانی
هر گوشه ذهن من تویی، پنهانی
از آن همه سالها تو ماندی تنها
آمیخته با خاطره ای بارانی

Wednesday, February 04, 2015

و سالی دیگر ...

...و سالی دیگر از سراشیبی نامعلوم  عمر گذشت. پر آرامش اما ناشناخته...چقدر بی صدا گذشت...

یک سال برفت و روز موعود گذشت
مانند همیشه باز هم زود گذشت
وقتی آمد درود را داشت دریغ
وقتی رفت هم بدون بدرود گذشت

Wednesday, December 03, 2014

صدای باران

یادم نیست آخرین باری که با صدای بارن از خواب بیدار شدم. در خواب و بیداری... عطر خاک باران خورده ...عطر و یاد زلالت پیچیده در هوایی که نفس می کشم ... آمیخته می شود با حضور همیشگی ات در لایه های خاطرات ذهن آشفته ام
 
گلبرگ ترانه بی تو شد پژمرده
بی شور تو شور زندگانی مرده
بیدار شدم صدای باران بودی
بیدار ز عطر خاک باران خورده

Saturday, November 29, 2014

بازی

بازی و بی نمازی را آمیخته ام یا در فهمش مانده ام را نمی دانم هنوز ...

یادت نرود روح نوزای کردی
با حسّ قشنگ عشق، بازی ‌کردی
محراب شدی غرق عبادت گشتم
محراب شدم تو بی نمازی کردی

Saturday, September 27, 2014

بی تو

نبودنت را بیش از آنچه می دانی حس می کنم

رفتی همه ترانه سازی ها رفت
زیبایی عاشقانه بازی ها رفت
شیرینی عشق من دلت را می زد
رفتی و تمام دلنوازی ها رفت

Tuesday, August 12, 2014

٢٦ سال

بارانی که یادآور باران مرداد ماه سالیان دور است. ٢٦ سال از آن مردادی که صدای امواج و باران و گلوله در هم می آمیخت گذشته است و هنوز نقش لبخند آنها - وقتی آخرین بار دیدمشان - بخشی از خاطرات کودکی ام را  پوشانده است.
با ساز تفنگ و موج، در آتش و دود
با دیده بسته سینه ای درد آلود
در بستر ماسه های ساحل جان داد
لبخند زنان ترانه عشق سرود

Monday, July 07, 2014

رویا

گاه رویایی باقی نمانده است جز یک بازی قدیمی با کلمات
ای زمزمه نام تو خاموش ترین
ای یاد غریب تو فراموش ترین
رویای سپید با تو بودن گم شد
در سوگ تو مانده ام سیه پوش ترین

Sunday, May 18, 2014

خواب

یادم نیست کی در خوابم آمدی که به بهانه دیدارت خواب را سخت در آغوش می کشم
جز نغمه عاشقانه نتوانم گفت
افسوس که بی بهانه نتوانم خفت
دیدار رخت بهانه خواب من است
بی یاد رخت شبانه خواهم آشفت

Saturday, April 19, 2014

بی خود

شعرم نمی آید... نوشتنم نمی آید... خیال بافی ام نمی آید... روزها، هفته ها، ماه ها و سال ها گذشتند و من نه تنها بی تو که بی خود مانده ام... بی خود و بیخود
در خاک غریب این بیابان بی تو
در حسرت دست خیس باران بی تو
ای گمشده بی تو گم شدم دیگر بار
بازیچه دست روزگاران بی تو

Saturday, March 01, 2014

همهمه باران

 آمیختگی غم و شادی ... همهمه باران است و یادآور آرزوی آرامشی که نصیبم می شد

باران شد و باز خیس و نمناکم کرد
با زمزمه و ترنمش پاکم کرد
یادم مانده خاطره بارانی
مانند همیشه شاد و غمناکم کرد

Tuesday, February 04, 2014

سالی دیگر


غرق در خیال با باد می روی. مثل قاصدکی سرگردان به هر سو. دل می بندی به غنچه ای و دلت می گیرد از دیدن گلی که پژمرده است. می روی تا آنجا که از سرعت باد یا شدت ضربه ساکن شدن از هم بپاشی

آن قاصدکی که باد با خود می برد
بر غنچه مژگان سیاهی برخورد
با باد دوباره قاصدک راهی شد
می دید که غنچه شد گلی و پژمرد

و سالی دیگر گذشت...

Thursday, January 30, 2014

دلتنگی

آنقدر با واقعیات آمیخته ام که با ذهنم بیگانه ام. بازی های ذهنم را از یاد برده ام و نا آشنایم با هم بازی های سالیانم. گاه دلتنگ لحظه های بی ریایی می شوم که واقعیت و مجاز را از هم تشخیص نمی دادم

یک گوشه نشسته بی صدا بر بامت
در خلوت دوستانه و آرامت
هر ثانیه از حضور تو آرامش
خود باشم یا آینه ای از نامت

Friday, December 20, 2013

باران در بیابان

باران است دوباره...ای یاد زلالت همیشه آمیخته با صدای باران... باور نمی کردم بیابان هم این همه بارانی باشد با یادت

من بی تو میان این بیابانم باز
مبهوت حضور خیس بارانم باز
آرام به خواب تشنه ام باریدی
تقدیم تو باد روح عریانم باز

Saturday, November 16, 2013

لحظه ها

و من تمام آن لحظه های دور از ریا و پر از سادگی را همیشه دوست خواهم داشت

آن لحظه ناب را بهشتی دیدم
در سینه محبتی که کِشتی دیدم
انگار  حضور بی ریایت را من
بیگانه ز هر بدی و زشتی دیدم

Saturday, October 05, 2013

آغاز

آغاز بود یا پایان نمی دانم... بلند پرواز نبودم هیچ گاه اما ...
عاشق شدنم اوج هوسبازی بود
یا خواستنت بلند پروازی بود
هرچیز که بود هست یا خواهد بود
آن عشق برای من سرآغازی بود

Sunday, September 08, 2013

آرامش

با صدای باران از خواب بیدار می شوم. دوست دارم این گونه پر از آرامش بیدارم کنی...
حس زلالی باقی می ماند. زمزمه ای  بر لب. بیدار هستم یا خوابم هنوز؟ نمی دانم
 
مانند ترانه بر لب آویخت و رفت
مانند بهانه بر شب آویخت و رفت
چون سوختن وجود تب دارم دید
مانند تگرگ، رو تب ریخت و رفت

Friday, August 16, 2013

رد پا

حتی باران سیل آسا هم که هر بار بیش از قبل  مبهوتم می کند رد پایت را پاک نمی کند
 
در خاطره پاکی هوایت مانده
هم صحبتی نوشته هایت مانده
در دیده نیامدی دلم را بردی
بر صافی دل که رد پایت مانده

Saturday, July 20, 2013

باران تابستانی کویر

باران بود یادم کردی ... باران می بارد و یادت هستم ... بارانی که همه چیز را می شوید جز رد پای حضورت را در سال های سختی که گذشتند، ای گرم تر از باران تابستانی کویر

باران که همیشه همدم تنهایی است
با عطر تو آمیخته و رویایی است
باران کویر و رد پایی از تو
با یاد تو این کویر هم دریایی است

Wednesday, June 19, 2013

خواب

روزها، ماه ها و سال ها می گذرند. ذهنی آشفته که آرامش را با حضورت معنا می کند. در خوابم می آیی تا در خوابت آیم؟ گاهی نمی دانم که خواب هستم یا بیدار 

گرمای شبان سرد رویایی من
آشوب تو موج دل دریایی من
آرام بخواب، تا به خوابت آیم
هم صحبت لحظه هایی تنهایی من
... و باز لبریز از حس بی وزنی در مرز واقعیت با مجاز هستم ...

Wednesday, May 22, 2013

بودن

یا چنان نمای که هستی ، یا چنان باش که می نمایی . "بایزید بسطامی"
همیشه چنان می نمایی که هستی. با تو آن هستم که می نمایم. آرام تر از همیشه...

لبریز ز شور زندگانی شده ام
من با تو زلال و جاودانی شده ام
امروز هر آنچه می نمایم هستم
بر روی زمین و آسمانی شده ام

Tuesday, April 30, 2013

حضور

... زبانم بند می آید از حضوری بی ریا  ... سیراب می شوم از رویایی که با آن زنده ام سال هاست ...

مبهوت شدم ز شوق لالم کردی
آلوده شدم  باز زلالم کردی
هرچند دوباره دیدنت رویا بود
سیراب ز رویای محالم کردی

Saturday, March 09, 2013

باران کویر

باران کویر نجیبانه و بی هیاهو می بارد و آرام گونه هایم را خیس می کند. از کاکتوس ها باید آموخت که توقعی از آسمان ندارند و قانعند به اندک بارشی
 
امروز تنی به آب زد باز کویر
چنگی به دل خراب زد باز کویر
در خلوت خویش غرق احساسم کرد
نقبی پس این نقاب زد باز کویر

Sunday, February 03, 2013

میلاد

گذر سالی دیگر را این بار نه دریایی که کویری احساس می کنم
خاموش نشسته در دل سرد کویر
یک سال گذشت و دست تنهایم گیر
آهسته بیا در این شب طولانی
هم صحبت لحظه های خوبم  شد دیر

Sunday, January 13, 2013

زلالی

دل نگران خویش می شوم وقتی به دنبال زلالی گم شده خاطره ها را می کاوم. در ذهن خویش می چرخم و از زلالی ات می نوشم تا فراموشش نکنم. احساس دلتنگی دل نگرانی ام می پوشاند.

 دلباخته حرم عبورت شده ام
دلواپس تنهایی دورت شده ام
بازی تخیلی است، یا احساس است؟
اینگونه که دلتنگ حضورت شده ام

Thursday, December 20, 2012

یلدا

یادت طولانی ترین شب سال را زلال می کند حتی بی حضور زلالت حتی بدون جمعی غزل خوان

در جمع که بازی غزل خوانی بود
یلدای غریب نیز، مهمانی بود
هم صحبتی زلال، در تنهایی
جایش خالی، این شب طولانی بود

Monday, November 19, 2012

پاییز

... هم نوازی سه تار و پیانو ..... - زرد و سرخ و ارغوانی برگ درختان پاییز می ریزند بر زمین آرزوهای ما نیز -... همیشه چشمم را پر از اشکی به زلالی روحت می کند. روح خسته ام را یادت هست وقتی می گریستم؟ خسته تر شد اما زلال نشد...

ای حس لطیف! با تو آمیخته ام
چون اشک به دیده تو آویخته ام
هر آنچه ز لذت و محبت  دارم
در پای تو با فروتنی ریخته ام

Friday, October 26, 2012

زمین

دلم برای آسمان تنگی می شود گاهی... اینجا تنها ترم یا آنجا؟ ... انگار محکوم به زیستن در زمینم پس: چشم ها را باید شست

جانا بروم به آسمان ها چه کنم؟
آنجا بروم بگو تو تنها چه کنم؟
من با تو خوشم همین زمین را عشق است
بالا بروم  غریب و رسوا چه کنم؟

Sunday, September 30, 2012

رویا

نه با دهان روزه از سجده برخاسته ام و نه انتهای پاییز است. از آن همه خاطره تنها تصویر رویایی در ذهم مانده که ویرانم کرد
 
برخاستم از سجده زیبای نماز
با روزه حضور پاک تو شد آغاز
با زمزمه نام توپاییز گذشت
بیدار شدم ز خواب و رویایم باز

Wednesday, August 29, 2012

نیاز

نه قدر میهمان دانستم و نه حرمت میهمانی در این سرگردانی

هرچند كه آیینه رازم بودی
آرامش لحظه نمازم بودی
انگار هوای بی نیازی كردم
هرچند كه تو همه نیازم بودی

Friday, July 20, 2012

میهمانی

دوباره به میهمانی ام آمده ای. دقایقی است که حضور دوباره ات را حس می کنم ... و این بهت را تا هستی با خود خواهم داشت

چون حس قشنگ عاشقی آمده ای
چون عطر لطیف رازقی آمده ای
انگار که حس کردی می خواستمت
مبهوت شدم دقایقی آمده ای

Monday, June 18, 2012

کابوس

حباب های سفیدی زیر نور بی فروغ مهتاب ... تاریکی ...کابوس ... و یاد تو نیز دیگر آرامم نمی کند ای هم بازی ذهن آشفته ام

افتاد ز دست خسته ام فانوسم
انگار کفی ز موج اقیانوسم
این است حقیقتی که عریان دیدم
بیدار شدم دوباره از کابوسم

Sunday, May 20, 2012

زمینی

آسمانم که به دست نیامد زمینی ماندم و بی قرار تو

با رقص سماع و بانگ یا هو چه کنم؟
من بی تو میان این هیاهو چه کنم؟
بیگانه ز عشق آسمانی هستم
بی عشق تو، ای دو چشم آهو! چه کنم؟

Sunday, April 29, 2012

خاطرات

به یاد خاطرات زلال کودکی  جنگلهای شمالی بگذار صداقت کلمه ها را -لا اقل در آن لحظات- باور کنم وقتی که زیر لب زمزمه می کردم

چشمان تو خلوت زلالی دارد
انگار که جلوه ای خیالی دارد
چشمان تو با حرارتی مثل کویر
شادابی جنگل شمالی دارد

Wednesday, March 21, 2012

سیب

حوا تمام سیب ها را چیده بود. می خواستم برایت سیبی بکنم چیزی نمانده بود. اما این باعث می شود که همیشه در بهشت بمانیم. زمین را بگذاریم برای آدم و حوا. گوشه ای از بهشت سیبی خواهم کاشت دور از چشم خدا
دلشوره و آشوب عجیبی دارم
با یاد تو احساس قریبی دارم
آدم شده ام بیا تو حوایم باش
درباغچه ام درخت سیبی دارم

...١٣٩١ هم غریبانه از راه رسید...

Saturday, February 04, 2012

سالروز

یعنی سالی دیگر گذشت؟

از هیزم نم گرفته کم نور ترم
انگار که از همیشه مهجورترم
در آینه هم نمی شناسم خود را
یک سال گذشت و از خودم دورترم

Sunday, January 15, 2012

سفر

سفری ذهنی با مسافرانی که سفر را نیز بازی می پندارند...همیشه می شود آموخت

می رانم و در پی سفر می گردم
بی غصه به گرد دردسر می گردم
مانند تو آمدم برون از لاکم
بازی بکنی به خویش بر می گردم

...و به خویش برگشتم...

Wednesday, December 21, 2011

یلدا

هرچند تمام شبها یلدا شده اند، امشبم یلدایی تر بود گویی

در خلوت یلدا شده ام امشب باز
از راه رسیده باز این شام دراز
ماییم پر از خاطره یلدایی
خاموش ولی غرق تمنا و نیاز

Monday, November 28, 2011

حضور

بخشی از حسم گم شده انگار.حسم یا ذهن بازیگرم ؟ فرقی نمی کند. دلتگ شیرینی خودفریبی هایم می شوم...هرچند که خود نیز حضورم را حس نمی کنم دیگر

آرام حضور خویش را کم کردیم
تا بودن خویش غرق ماتم کردیم
از روزن موریانه در دیواری
بهر نفسی قامت خود خم کردیم

Thursday, October 13, 2011

بایگانی

دیگر توان زمزمه و بازی نیز نمانده است در بایگانی پاک شده از خاطرات. بخوان اما باور مکن

با زمزمه دلم هم آوازی کن
هم بازی ذهن من! کمی بازی کن
بگذار تو را غرق محبت سازم
با بازی عاشقانه هم سازی کن

Thursday, September 01, 2011

باران

بارانی استوایی... عطر خاک ... فرورفتنی دوباره در ذهنی گنگ
عطر تن تو چو خاک باران خورده
آرام به خاطرات دورم برده
یادآور پاکی و زلالی هایی
یادآور شادی دلی افسرده

Sunday, August 28, 2011

عادت

سالی در انتظار میهمانی ات ماندم اما تا انتهایش تاب نیاوردم. سالی دیگر در انتظارت خواهم ماند حتی اگر عادتم شده باشی و نه عشقم

انگار که بودنت نهایت شده است
هم صحبتی توام عبادت شده است
عشق است تمام لحظه هایم با تو
هر چند که بودن تو عادت شده است

Friday, July 29, 2011

رمضان

چشم انتظار حضورت هستم تا یاری ام کنی زنگار از روح خسته ام پاک کنم وقتی به میهمانی ام می آیی دیگربار
آرام به جستجوی تو آمده ام
ای دوست به عشق روی تو آمده ام
محتاج حضور دلنشینت هستم
این بار منم که سوی تو آمده ام

Saturday, June 25, 2011

سرابی دیگر

مانده ام که سراب می بینم آیا؟

امروز دم سپیده خوابی دیدم
در پهنه آسمان شهابی دیدم
تا خواستم آرزو کنم یک لحظه
بیدار شدم! عجب سرابی دیدم!

Tuesday, May 31, 2011

به یاد سحابی ها

اسوه مدارا و شرافت و اخلاق رفت و بی شرافتان پاره تنش را نیز در تشیع پیکرش به شهادت رساندند. آیا تاریخ ایران یا جایی دیگر بر این کره خاکی هرگز چنین سبعیتی به خود دیده است؟



Sunday, May 15, 2011

احساس

احساس می آید و می رود اما شعر همیشه می ماند. ای حس زیبا خوش آمدی!
احساس منم تو شعر نابی یا نه؟
غرق عطشم بگو تو آبی یانه؟
در جاده ای که سوی تو می آید
مقصود تویی بگو سرابی یا نه؟

Friday, April 01, 2011

دیوار

از پشت دیوارها برون آمدیم. زیبایی چشممان را خیره کرد و باز در پس دیوارهای خود خزیدیم انگار
مگذار دوباره پشت دیوار ضخیم
یا غرق خیالهای بیمار و حجیم
درمانده و آمیخته در تاریکی
در خلوت تنهایی خود غرق شویم

Wednesday, March 09, 2011

به یاد علیرضا نبی زاده



از بهمن ١٣٦٧ تا اسفند ١٣٨٩ چه زود گذشت. دیروز بی خبر رفتی. غرق در آرامش شدی آنگونه آرزوی برگشتن و رنج کشیدنت را نمی شد کرد. ما به چهل سالگی رسیدیم و تو در سی و نه سالگی ات جاودانه شدی.... نماندی تا باهم پیر شویم

عکس: سوم سپتامبر ٢٠٠٨ - واشنگتن دی سی

Friday, February 04, 2011

و سالی دیگر


.... و سالی دیگر گذشت ....
هرچند اسیر بی قراری هستم
در آخر این سقوط جاری هستم
انگار که گور خویش را می بینم
انگار که غرق سوگواری هستم

Wednesday, January 26, 2011

قمار

قمار زندگی را به پیش می برم در ذهن شاید....
این جاست قلم، چشمه احساسم کو؟
همبازی تخته نرد من! تاسم کو؟
باز آی، قمار عاشقی را عشق است
بازنده تویی؟ نترس! من آسم کو؟

Wednesday, December 22, 2010

یلدا

...و یلدایی دیگر گذشت...

حافظ که مرا با غزلش داد فریب
تا دید که بی پناهم و دور و غریب
یلدا هم رفت! در هبوطی خاموش
دلخسته رنگ عشقم و سرخی سیب

Saturday, November 27, 2010

دعا

... یَا مَنِ اسْمُهُ دَوَاءٌ وَ ذِکْرُهُ شِفَاءٌ وَ طَاعَتُهُ غِنًى‏ارْحَمْ مَنْ رَأْسُ مَالِهِ الرَّجَاءُ...
دلتنگ عبادتم نمی دانی تو؟
مهرت شده عادتم نمی دانی تو؟
در پای تو با فروتنی سر بر خاک
محتاج شفاعتم نمی دانی تو؟

Sunday, October 10, 2010

دوزخ

بی حوصله با بی صبری می گذری
با بغض و نگاهی ابری می گذری
گنگم که پس از تو من کجا خواهم بود؟
دوزخ؟ تو فشار قبری؟ می گذری!
................

Thursday, September 09, 2010

میهمانی

سال هاست که به میهمانی ام می آیی و هر بار بیش از یک ماه می مانی - هرچند می گویند که مرا به میهمانی خود دعوت کرده ای- اعتراضی نیست تا روزی که حضورت یاری ام می کند که خویش را اندکی پیدا کنم. با حضورت زنگار از روح آزرده ام زدودی دیگربار

آرامش لحظه های پنهانم باش
آیینه واژه های عریانم باش
آلوده ترین عاشق دنیایم من
با دست نوازشی چو بارانم باش

Monday, August 16, 2010

شعر ی به سن قانونی

گویی که برخی شعر ها هم به سن قانونی رسیده اند! ١٨ سال بیشتر از سرودنش گذشت. خاطراتی کهنه که حسی را بر نمی انگیزانند سالهاست
من عاشق آن دیده زیبای تو ام
دل باخته قامت رعنای تو ام
امروز اگر در غم تو می گریم
هم صحبت تنهایی فردای تو ام

Wednesday, July 07, 2010

بازی زندگی

یک سال، دو سال، سه سال .... می گذرند سال ها و در پس غبار خاطره ها در می یابی که زندگی در جریان هنوز با بازیگران و نقش ها یی تازه یا تغییریافته
چون باد که می دوید در گیسویت
ای کاش که غرق می شدم در مویت
چون اشک که گونه تو را می بوسید
ای کاش که بوسه می زدم بر رویت
...هرچند که بوسیدن را نیز سالهاست از یاد برده ام

Wednesday, June 23, 2010

واژه های قریب

واژه های غریب را قریب می یابم آن گونه که با آنها آمیخته ام انگار
ای لختی روح خسته ام را دیده
ای بغض دل شکسته ام را دیده
آغوش مجازی مرا حس کرده
حرم نفس گسسته ام را دیده
..... و در مرز حقیقت و مجاز هنوز احساس بی وزنی می کنم ....

Monday, May 24, 2010

پاییز

در برزخ میان تابستان و زمستان، فراموش کرده بودم که پاییز را با بهار قرابتی نبود از آغاز
چون فصل بهار هستی و پاییزم
تو سبز و من ز شاخه ها می ریزم
بر باد نشسته سوی مرگم اما
در بند گذشته ای هوس انگیزم

Tuesday, April 20, 2010

سقوط

پایان این سقوط نابودی است یا فرود نمی دانم هنوز. احساس بی وزنی آرامش بخش تر است از احساس بودن در اوج
از اوج نمانده حس خوبی یادم
ناخواسته پشت پا زدی افتادم
حالا که ز ابرها جدایم کردی
سرمست ز لذت سقوط آزادم

Saturday, March 20, 2010

گم شده

تفاوت اسفند و فروردین را حس نکرده ام هنوز. بهاری دیگر رسید و هم چنان دنبال خود می گردم
دنبال چه چیز دم به دم می آید؟
دنبال خودش یا که خودم می آید
من گم شده ام! بیا مرا پیدا کن
از گم شده خودم بدم می آید

Thursday, February 25, 2010

قفس

مرغي ترانه خواند
مرغ دگر به پاسخش آمد و اينچنين
جنگل پر از نوای هزاران پرنده شد
ز آن سيل صد نوا
ز آن جوشش ترانه که بر شد به آسمان
روياي رنگ رنگ قناری به هم شکست
در کنج اين قفس
تنها صداي قناری تنها ترانه اش
غم نامه اسارت
آواز گمشده فرياد جنگل است
"شکیبا- ۱۳۷۴"

Labels:

Thursday, February 04, 2010

گذار عمر

گذار عمر حسی جز شمردن اعداد بر نمی انگیزد انگار
در آینه خیال، لبخندم نیست
در دیده نگاه آرزومندم نیست
بر برف، نشان پا نمی جویم من
ترسی ز گذار عمر اسفندم نیست

Monday, January 25, 2010

آهسته

آن شاخه که در دل سیاهی می رست
انگار که ریشه داشت از روز نخست
باران محبتی که آبش می داد
آهسته حضور بی صدایش را شست

Monday, December 21, 2009

یلدا

یلدایی دیگر گذشت بی هیچ احساسی

با یاد تو ایستاده بودم به نماز
یلدا شد و طولانی آن راز و نیاز
انگار که سهمم از حضورت این است
یک سجده طولانی و قلبی پر راز

Monday, November 02, 2009

خاطره

بر شاخه خاطرات آویخته بود
او عاطفه مرا بر انگیخته بود
با خیزش آخرین نسیم پاییز
چون توده برگی به زمین ریخته بود

Thursday, October 08, 2009

دیدار

می شود زیبا دید آنجا را که زیبا دیدن را آموخت. بعد از شش سال دیدار دوباره اش چه زود گذشت. گویی یافتم همه آنچه می خواستم را و دیدم همه آنها را که دلتنگ دیدارشان بودم. خواب هستم یا بیدار نمی دانم

در چشم تو عمق راز خود را دیدم

انگار همه نیاز خود رادیدم

پر رازترین سجده خود را رفتم

آرام ترین نماز خود را دیدم

Saturday, September 12, 2009

می آیم

و می روم به آنجا که تکه های گم شده وجودم سال هاست صدایم می کنند

کودکی، ... خاطراتی سربی ... بارانهایی افقی! ... و نگاهی زخمی! ...... رعد ... رگبار ... و بوی باروت! ...... و گلی سرخ ... که بر سینه او می روید! ...... فوج رگبار ... که خون می شوید! ...... غسل باران ... کفنی از کف ... بر شانه امواج روان! ... گریه ام می گیرد ... می ترسم! ...... نکند گریه من سرخی لبهای تو را پاک کند

و می آیم

Thursday, August 27, 2009

ستیغ

پرسه در برزخ امید و نا امیدی سرگذشت ما هست انگار
آهسته برد تا گلویش را تیغ
شد سرخ، افق ز بوسه ای سرخ دریغ
این است سرآغاز شب و روز هنوز
خورشید چو می رسد به رویای ستیغ

Wednesday, July 29, 2009

به یاد فرامرز

در این روزها که هر روز نامی از قربانیان تبهکاران کودتایی حاکم به گوش می رسد و چشمها در خفا گریان است خواندن خبری بد گریه را آشکار می کند
شبهای شعر کانون شعر و ادب شریف...سالهای ۷۳-۷۴ و ۷۵..جلسات هفتگی شعر...شیطنتهای کودکانه...بحثهایی که گاه به تندی می گرایید...دردسرهای برگزاری شب شعر...جلسات هفتگی اولیه کانون در اتاق محل کارم در پژوهشکده الکترونیک شریف تشکیل می شد. ماههای بعد که مسوولین فوق برنامه دانشگاه از دوستان نزدیک بودند در یکی از اتاقهای دفتر فوق برنامه و یا یکی از کلاسهای درسی تشکیل می شد. شبهای شعر زیادی داشتیم. نوارهای شب شعر را سانسور شده برای آرشیو شدن می فرستادم تا مشکلی برای کسانی که شعر مورد دار می خواندند پیش نیاید. همه نوارها را پیاده کرده ام تا در کتابی منتشر شوند... نوارهای آخرین شب شعرمان را از من گرفت تا گوش کند و گم کرد. هربار که می دیدمش در موردش می پرسیدم. همچنان در ذهنم بود تا این بار که ایران می روم از او بخواهم پیدایش کند... ناگهان چه زود دیر می شود......خبر را در وبلاگ کورش خواندم. فرامرز حجازی دیگر نیست...روانش شاد و روحش پر آرامش
مرداد است و سالروز قربانیان مرداد ۱۳۶۷. به یاد آنها رباعی گفته بودم که در اولین شب شعرمان خواندم و فرامرز بارها در گوشی می گفت : "طناب و سرب و خاکستر" هان که این طور
مادر دل سرد خاک را می بويد
ويرانه گمنام تو را می جويد
هرجا که طناب و سرب و خاکستر ديد
آرام به لب، نام تو را می گويد

Saturday, June 20, 2009

سرزمين من

اين سرزمين من چه بيدريغ بود
که سايه مطبوع خويش را بر شانه های ذوالاکتاف پهن کرد
و باغ ها ميان عطش سوخت
و از شانه ها طناب گذر کرد
اين سرزمين من چه بی دريغ بود
ثقل زمين کجاست و من در کجای جهان ايستاده ام
با باری از فريادهای خفته و خونين
ای سرزمين من
من در کجای جهان ايستاده ام
خسرو گلسرخی

Sunday, June 14, 2009

ترس

این ترس که بسته دست و پای من و تو
این نعره که پوشانده صدای من و تو
ترسم که چو مرداب، شبی با نعشش
آلوده کند عطر هوای من و تو

Friday, June 12, 2009

انتخابات

درست یک ساعت در صف رای ایستادیم. دوره قبل تنها چهار نفر همزمان با ما برای رای دادن آمده بودند. با توجه به آمار اعلام شده به نتیجه انتخابات اصلا خوش بین نیستم. این به معنی باور اعداد اعلام شده نیست. در انتخابت ۷۶ که هنوز ماشین رای سازی سیستماتیک به کار نیفتاده بود، ۶-۵ میلیون رای تقلبی برای ناطق ساخته بودند. با ماشین رای سازی فعلی و مراکز اجرایی و نظارت آکنده از متقلبان بی اخلاق، بی صداقت و بی شرافت، بالا پایین کردن اعداد و جعل ۱۵-۱۰ میلیون رای نباید چندان سخت باشد. برای کسانی که با وقاحت بی مثال در سخنرانی و مناظره تلوزیونی آمار را بالا پایین می کنند شرمی از بالا پایین کردن آمار در اتاق دربسته انتخابات کشور هست؟ آیا نگران کره شمالی و زیمبابوه شدن باید بود؟


پی نوشت بعد از ۱۲ساعت: دقایق در کابوس می گذرد. بختک افتاده بر قدرت جز وقاحت مفهومی را نمی فهمد. توانایی فهمش را ندارد سالهاست. این آخرین انتخابات قابل شرکت بدون نظارت بین المللی بود

Saturday, May 23, 2009

آیینه

گاه، آنچه ما را به حقیقت می رساند، خود از آن عاری است - شاملو
هرچند که سر نهاده بر آیینه ام
شرمنده روی خویش در آیینه ام
غافل شده ام ز لایه پنهانم
انگار نهاده بی خبر آیینه ام
و به حقیقت رسیدم انگار... و به حقیقت رساندی ام انگار

Tuesday, April 28, 2009

لحظه ها

مهتاب بود. من مبهوت انعکاس نورش در نگاهت و تو دل نگران روشنایی روز. لحظه ها گذشت و با طلوع خورشید، مبهوت گلبرگ های آکنده از شبنم هایی که ساعتی بیش از عمرشان نمانده بود شدم
شفاف ز نور پاک مهتاب شدی
از سرزدن سپیده بی تاب شدی
مبهوت تو چشم آرزومندی بود
خورشید دمید و قطره ای آب شدی

Friday, March 20, 2009

امید

در حركت برگها هوایی جاری است
در دخمه دل نور خدایی جاری است
در بستر خشكیده این رود هنوز
باریكه آب بی صدایی جاری است
...و هنوز امیدی هست به بودن

Tuesday, February 03, 2009

بازی

انگار که برخاستم از ویرانی
آمیخته با خاطره ای بارانی
بازیگر لحظه های تنهایی شد
هم بازی عاشقانه ای پنهانی

Saturday, January 31, 2009

کلاف

سر رشته کارها کلافی دارد
امشب دریا حضور صافی دارد
دیشب همه ستاره ها رویم ریخت
انگار که آسمان شکافی دارد

Sunday, December 21, 2008

یلدا

باران های پاییزی همه چیز را شست.... نشانی از آن همه نقش که به بازی بر دیوارهای ذهنم کشیده بودم نیست در آغاز زمستان
پاییز که با توهمی شد آغاز
آهسته کشاند سوی رویایم باز
یلدا شد و خاطرات پاییزی رفت
رویای تو هم نبود ای دوست دراز

Thursday, November 20, 2008

روح عریان

روحم را در حضورت عریان کردم. اوج گرفت تا آنجا که ارتباطش با واقعیت گسست. آنقدر اوج گرفت که جسمم را فراموش کرد. روحم را در آینه حضورت دیدم و از دیدن واقعیت خود شرمگینم هنوز
برخاستم و دوباره ویران شده ام
در خلوت پر ز راز، پنهان شده ام
عریان شده بود در حضورت روحم
از لختی روح خود پشیمان شده ام

Monday, October 13, 2008

خواب بودم یا بیدار

پرسیدم خواب هستم یا بیدار؟ گفتی بیدار. تو خواب رفتی اما ... برخاستی و تعبیر خوابت را از من پرسیدی. تعبیر خوابت خواب بودن من بود. حالا که بیدارم باور می کنی که خواب بودم؟
هر چند که لحظه در تب و تاب تو بود
سرمست حضور خلوت ناب تو بود
می پرسیدم که خواب یا بیدارم؟
دیدی خواب، تعبیر من از خواب تو بود

Wednesday, September 24, 2008

غربت

رابطه ها در غربت کتابی است که هر از گاهی باید صفحاتش را خوانده فرض کرد و دیگر سراغشان نرفت. قصه های آنقدر تکرار می شود که توان تعریف کردن هم نمی ماند انگار و حس در ذهن سپردن. ذهنی که بهتر است خاطرات زیباتری را ذخیره کند
در حنجره ام توان فریاد نماند
از آنهمه تکیه گاه جز باد نماند
در زمزمه مبهم خود گم گشتم
جز خاطره از نام تو در یاد نماند

Sunday, September 21, 2008

دلتنگ گریه هایی هستم که زنگار از دل پاک کند، هرچند دیرگاهی است که گریستن نیز از یادم رفته انگار

افتاده بر آب، چهره ابر سیاه

از شرم، درون ابر پنهان شده ماه

قلبم چو مه و ابر سیه فام منم

باران سرشک، آردم برق نگاه

Monday, August 11, 2008

قطعه نود و سه

گذرتان به قطعه ۹۳ بهشت زهرا افتاده است؟ نمی دانم هنوز آنگونه است یا آثار جرم را پاک کرده اند هرچند که لکه ننگش را هرگز نمی توانند پاک کنند....می گفت وقتی در تابستان ۶۷ نیمه شبان اسامی را می خواندند برای اعدام دوستان ترانه مرا ببوس سر می دادند.... به یاد شعر ساعت اعدام شاملو، ترانه مرا ببوس و آنچه که هنوز در گوشه و کنار در جریان است

نیمه شب که ناله های دردناک-------- می شود شنیده از درون بند
نیمه شب که خسته از هجوم درد------- بر زمین سرد بند، خفته اند
.........
پشت میله های یک دریچه، باز------- کرکسی که از فرود، خسته است
مرغهای بی قرار عشق را----------- بزدلانه در کمین نشسته است
.........

لحظه های مرگ و لحظه های عشق--- در وجود هم تنیده می شود
سرخ از گلوی عاشقان صبح-------- لحظه ای دگر سپیده می شود
* * *
باز هم سپیده سحر دمید------------ باز هم صدای ناله خروس
از درون بند، می رسد به گوش------ باز هم ترانه مرا ببوس

Thursday, July 31, 2008

سکوت

با اینکه بیست سال از مرداد ۱۳۶۷ گذشته است، هنوز باور سبعیتی که به خرج داده شد سخت است. هنوز تبهکارانی که دستشان آلوده به آن خونهای پاک است وارونه بر خر مراد سوارند هرچند ترسان و لرزان
فریاد تو در سکوت مردم گم شد
یاد تو برون ز سینه مردم شد
از مزرعه خوشه های گندم بردند
نان شب ما ز ساقه گندم شد

Wednesday, June 25, 2008

بازی ذهن

در ذهن خیال پرورم ساختمت
در بازی نا خواسته ای باختمت
هرچند که نزدیک ترینم بودی
بیگانه ز خود شدم که نشناختمت
....
...و هنوز گنگم و بیگانه از خود....

Saturday, May 17, 2008

بهانه لحظه ها

لحظه بهانه ام بود یا بهانه لحظه هایم؟
ای بازی ذهن گنگ و آشفته من
خاموش ترین رباعی گفته من
آرامش خاکستری چشمانت
پاشید چو شعله بر دل خفته من
.....
و اینگونه عمر می گذرد

Monday, April 28, 2008

خواب

شب زمزمه نام تو آهنگین شد
با یاد تو چشم خیس من سنگین شد
خوابم که همیشه رنگ تاریکی داشت
از برق دو چشم تیره ات رنگین شد
...و حالا خو کرده ام با خواب هایی تاریک

Saturday, March 29, 2008

زمزمه

انگار که بی هیچ دلهره ای خاموش مانده ام. خواب آلوده ام و یا غرق در رخوتی خود خواسته نمی دانم

از دلهره ها خیال آرامی ماند

از هم سخنی سلام و پیغامی ماند

از آن همه لحظه ها که در یادم بود

در خلوت شب زمزمه نامی ماند

Thursday, February 28, 2008

لالایی

روزها پر شتاب می گذرند و انگار در دورها مانده ام. زمزمه ای مبهم بر لب .... و همچنان مانده ام در توقف گاهی دور و طولانی
ای یاد تو لالایی خواباندن من
آرام ترین زمزمه‌ات، خواندن من
آمیخته در خاطره ای بارانی
ای ساده‌گی‌ات بهانه ماندن من

Thursday, January 31, 2008

معنا

شاخه های لاله را در دشتها خواهم نشاند
اشک شوقم را چو باران هر کران خواهم فشاند
حرفهای ساده را از چشمها خواهم نوشت
شعرها را جاودان در سینه ها خواهم سرشت
کینه را از دل به شوق دیدنت خواهم زدود
واژه های پاک چشمان تو را خواهم سرود
شیشه های مات را با شعرها خواهم شکست
در کنار لاله ها از شوق تو خواهم نشست
من تو را مشتاق و پر احساس پیدا می کنم
هر کلامم را ز چشمان تو معنا می کنم

Wednesday, December 26, 2007

تنها

تنها بودم و نظاره گر تنهایی تو. گویی با قلم خیال بر لوح مغزم نقش تو را بر تمامی خاطرات دور حک می کردم
هرقدر محبت تو حاشا کردم
دزدانه تورا غرق تماشا کردم
تا نقش تو با خیال درآویزد
تصویر تو را به شعر انشا کردم

Sunday, November 25, 2007

گذار زندگی

یادی غریب که تلنگری به آرامشی قریب می رساندش. تصویری نه چندان تازه در قاب عکسی قدیمی. زندگی در گذر است همچنان
ای یاد تو آرمیده در آغوشم
آرامش بودن تو را می نوشم
باور نکنی که مانده ای در یادم
باور نکنم که کرده ای مدهوشم

Wednesday, October 31, 2007

خاطره

خاطره ای برای لحظه های بی خاطره شاید
مانند غروب سرخ خورشید، گذشت
در بستر شب ستاره پاشید، گذشت
انگشت نوازشی که در دستش بود
با پنجه سرخ خود خراشید، گذشت

Monday, October 29, 2007

این ترانه بوی نان نمی دهد

قیصر امین‌پور نیز درگذشت:( با این ترانه شناخته بودمش
این ترانه بوی نان نمی دهد
بوی حرف دیگران نمی دهد
سفره ی دلم دوباره باز شد
سفره ای که بوی نان نمی دهد
.........
پاره های این دل شکسته را
گریه هم دوباره جان نمی دهد
خواستم که با تو درد دل کنم
گریه ام ولی امان نمی دهد
"قیصر امین‌پور "

Monday, September 17, 2007

سخن از خدا شنیدن

شهریور است و بیست و یکمین سالروزش . انگار دیری نگذشته از دوران راهنمایی و روزهای تمرین سرود ۲۲ بهمن که با لحن خاصش می خواند. بهروز اهل این بازی ها نبود و آنگونه که آخرین بار قبل از آخرین رفتنش دیدمش می گفت، خواهران بسیجی انگیزه اش بودند! در نیمه سربازیش وقتی لنگه دمپایی اش را از بیرون سنگرش بر می داشت خمپاره ای امانش نداد. در انتهای آخرین نامه ای که دو هفته قبل از شهادتش از شلمچه فرستاده بود و به وصیت نامه می مانست- و از حلقه دوستان سال ۱۳۶۵، یکی بلندش کرد تا تنها خودش یادگار داشته باشد!- این بیت را نوشته بود و حالا که ۲۱ سال از آن روزها می گذرد و هرکس بر مزارش فاتحه می خواند می بیندش
چه خوش است صوت قرآن ز تو دلربا شنیدن
به رخت نظاره کردن سخن از خدا شنیدن

Friday, September 14, 2007

ده سال

....
دستهایت را، وقتی خوابی می بوسم
طعم غربت دارد
طعم محبت دارد
!طعم تلخ تنهایی شاید
آنها را در دستم می گیرم
و تو بر می خیزی
اشک من فاصله تا یک باور
نکند چشم تو هم تر باشد
باز هم خیره چشمان سیاهت هستم
!حرف بزن
با تو حالا می فهمم که چقدربی تو تنها بودم....
خرداد ۱۳۷۴

Tuesday, August 28, 2007

چشم انتظار

چشم انتظار ماهی هستم تا نامت را افطار روزه هایم کنم دیگر بار. تا در دامت بیاسایم دیگربار. تا بازی قدیمی را با ذهنم آغازم دیگربار که سالهاست جز تو کسی هم بازی این ذهن آشفته نیست انگار

هر چند که یک حضور نا محسوسی

هر قدر غریب و دور و نا مأنوسی

با این همه در هجوم این تاریکی

سوسوی امیدبخش یک فانوسی

Sunday, July 29, 2007

مرداد

مرداد است. هنوز صدای زوزه سگان گورستان در شبان دوشنبه سالهای ۶۰ تا ۶۷ که یک یا دو اعدامی مخفیانه به خاک سپرده می شدند می آید انگار. لاشخورانی که جان از انسانها می گرفتند و خواب از سگان. ... قاتلان بالفطره مزدشان را با شراکت در قدرت سیاسی و مافیای مالی می گیرند و از بوی خون و پول نفت در بحران های ساختگی ارتزاق می کنند هنوز
...
خاموشی صدای گلوله
سرنیزه های تیز
شاید دو روز دگر پنجه های سرخ
بعید نیست
در جوخه های گریه نگاه من و تو خیس
سوزان اشک، دیده هامان هنوز
شاید برای عاشقان سحر که گلوشان دریده شد
در پیشواز روز
روزی که صبح صادق آن پشت تیرگی
پنهان شده هنوز
...
۷۴/۳/۳

Wednesday, June 27, 2007

تصویر

نه گلی بر سر می زد و نه دستها را در موهایش فرو می برد. نه چشمانم اشک آلود بود و نه چشمانش سیاه. اما نگاهی کافی بود برای ذهنی آشفته- و شاید جستجوگر لحظه ها- تا یادگاری سازد برای زمزمه های خاموشش
گلهای بنفشه را به گيسو می زد
دستی چو نسيم صبح، بر مو می زد
در شام سياه چشم اشک آلودم
چشم سيهش چو شمع، سوسو می زد
و اینگونه سپری شدند سالها.....

Thursday, May 24, 2007

ابر صورتی

داستان " ابر صورتی " از علیرضا محمودی ایرانمهر را می شنیدم. فایلش را از رادیو زمانه دانلود کردم ( اینجا). مرا در بهت فرو برد. چندین بار گوش دادم و بیش از آن گریستم. شاید به یاد همه آنها که می خواستند ساده زندگی کنند و ناخواسته مردند. به یاد دوستانم افتادم که اینگونه رفتند و هنوز بعد از گذشت بیش از بیست سال رفتنشان را باور نمی کنم و طراوت حضورشان را حس می کنم هر از گاه که به خوابم مي آیند. "م" از کلاس دوم راهنمایی رفت و برای سوم راهنمایی هرگز باز نگشت. "ب" برای برداشتن لنگه دم‍‍‍پایی اش در وقت استراحت به بیرون از سنگر رفت و خمپ‍اره امانش نداد. "ف" از کلاس سوم دبیرستان و "ا" از کلاس چهارم دبیرستان رفتند تا خط شکن کربلای ۵ و قربانی استراتژی امواج انسانی شوند. "ع" که تازه معلمی را وا نهاد برای عملیات فاو . "س" همبازی کودکیم که از سال ۶۷ و در بازپس گیری مهران تاکنون مفقودالاثر است. "ح" همکلاسی و همبازی کلاس پنجم دبستانم که پس از سالها اسارت جسمی شیمیایی و ذهنی موج زده بازگشتش را بیش از دو سال امان نداد. رفتند و فرماندهانشان ماندند بر گرده هامان چون بختکی لرزان..... میلوسوییچ در زندان لاهه مرد و ترکمن باشی از بستر بر نخواست و پینوشه در سایه محاکمه مرد و چائوشسکو تیرباران شد و صدام با اشهدی ناتمام به وصال درک رسید. ... آهنگ از کرخه تا راین را گوش میدهم و می گریم به یاد همه دوستان رفته
پی نوشت: این پست منصور نصیری بر بهتم افزود ..... وبلاگی با دیدگاه حرفه ای و تحسین برانگیز دارد

Friday, April 27, 2007

Simulation

خو کرده ام با شبیه سازی هر چیزی، خوب یا بد، حتی تصویر مبهم تو
ما در حرم تو بی نمازی کردیم
با حرمت اعتماد بازی کردیم
در خلوت پ‍ر گناه خود ساخته ای
تصویر تو را شبیه سازی کردیم

Tuesday, March 20, 2007

بهار

چشم به راهش دل نگران پرستوهایی که هنوز سرگردانند. از راه خواهد رسید ساعاتی دیگر و انتظارمان را پاسخ خواهد داد

لبریز هوا ز عطر شب بو شده است

انگار دلم منتظر او شده است

از راه دوباره می رسد آهسته

وقتی همه جا پر از پرستو شده است

Sunday, February 04, 2007

تولد

سالی دیگر نیز ادامه یافت در ناباوری و گذشت در باوری دیگر، آکنده از زحماتی نکشیده و رنجهایی برده، خالی از احساس با لحظاتی پر احساس، دور از آنها که نزدیکند و نزدیک به آنها که دور .... و من هنوز زیر بارانی که خاطرات بارانی را هم روزی خواهد شست.... و خشک خواهم شد با تابش آفتاب
هرچند به عطر و بوی عشق آمده بود
آرام به جستجوی عشق آمده بود
بارید تمام و خاطراتم را شست
انگار به شستشوی عشق آمده بود

Friday, January 26, 2007

نوشته هم مي ماند

بيشتر خواننده وبلاگم تا نويسنده آن و اين نوشته هاي ماه به ماه براي ثبت گذار عمر است. چه دردناك است هرازگاه دريابي وبلاگي كه مي خواني هرگز به روز نخواهند شد، چرا كه نويسنده آنها تاب زمين خاكي را نياوردند. وبلاگ ماه پيشوني از سال 81، وبلاگ زن رشتي از سال 82 و حالا هم وبلاگ پا برهنه كه نويسنده اش براي هميشه آسماني شد. نيستند اما نوشته هايشان هميشه باقي مي ماند. مثل شعرهاي فروغ
.......
گفتي تنها صداست كه مي ماند
اما نوشته هم مي ماند
حتي آن زمان كه نباشم
تلنگري به بايگاني يادها
يا شعري كه كلماتش با معصوميت تو آميخته
بوسه بر لبان عاشقي خواهد زد
حتي اگر تو نباشي
يا از آن معصوميت چيزي باقي نمانده باشد

Tuesday, December 19, 2006

يلدا

انگار كه از خوابي طولاني برخاسته ام. يكروز يا يكهفته يا.... نمي دانم. در اين احساس بيداري نگرانم كه در آن خواب خودخواسته بر روح سرگردان من چه گذشت ... و حالا بيداري را جشن مي گيرم با حضوري دور. خواب بود يا رويا ؟ خواب هستم يا رويا مي بينم؟ در انديشه يلداهايي كه گذشتند بي عشق، با عشق، در بهت ، با رويا، بي رويا و..... و يلدا ها را ديگر به هم پيوند نخواهم زد تا سالي را يلدا نبينم
زنداني واژه هاي سربسته! برو
اي شعر ز استعاره ات خسته! برو
در بستر حرفها خمودي آرام
از بستر اين ترانه آهسته برو

Wednesday, November 29, 2006

داشتن و بودن

نداشتن و بودن. داشتن و نبودن. داشتني كه به بهاي بودن معامله شد را به هر بهايي خريدارند جز بودنت
در آينه ناگهان به خود مي آيم
انگار كه يك وجود ناپيدايم
سخت است هواي تازه را بوييدن
هرچند كنار ساحل دريايم

Saturday, October 28, 2006

نياز

گذشت ماهي كه سالي در انتظارش بودم و اين بار گناهي نبود جز ياد تو و زمزمه نامت كه باز افطار روزه هايم بود. يادگارم اين بار بي نيازي شد، آنقدر كه بي ياد تو نيز زندگي مي گذرد
هرچند كه آيينه رازم بودي
آرامش لحظه نمازم بودي
انگار هواي بي نيازي كردم
هرچند كه تو همه نيازم بودي

Saturday, September 30, 2006

رنگ شراب

مبهوت لیوانش .... مست از شرابش .... و همه چیز گذشت، می گذرد و خواهد گذشت جز آن بهت به یاد سرخی شرابی که بر لباني بوسه میزد و سرودن يک لحظه
چشم سيهی خمار و سنگين از خواب
مژگان خميده بر نگاهی بيتاب
مبهوت نگاه مانده در ليواننش
آميخته با سرخ لبی رنگ شراب

Tuesday, August 29, 2006

ساحل دور

ساحلي كه تنها مانده است مدتها - و انگار كسي ماسه هايش را با قدمهاي آرامش نمي خراشد- به نجواي آرام امواج گوش مي سپارد. هوا ساكن و لبريز از عطر دريا، بادي نمي وزد تا عطرش - كه با عطر دريا آميخته است - باقي بماند براي ما كه روزي از آنجا گذر خواهيم كرد
اي عطر تو پيچيده در اين ساحل دور
هر گوشه نشانه اي نهادي ز حضور
بيتاب تو مبهوت حضورت بوديم
بي صبر، تو را زمزمه كرديم، صبور

Sunday, July 30, 2006

گم شده

ساعاتي در كنار اقيانوس نا آرام، به آب بازي و شن بازي مشغول كه شايد كودكي گم شده خود را بازيابم. همان اقيانوس، همان ساحل، همان..... و تنها من همان نبودم. دريا در زير روشنايي خورشيد ابرگرفته در انتظار نوشيدن نور نقره اي مهتاب بيتابي مي كرد چو ن من
موسيقي موج و حسي از عشق و گناه
آهسته به دنبال تو مي رفتم راه
آميخته بود عطر دريا با تو
آويخته بود، بر تو مهتاب و نگاه

Friday, June 30, 2006

تگرگ

شنيدن هواي تازه شاملو بهنگام رانندگي قبل از طلوع خورشيد و در شگفت از آنچه كه بيش از سي سال پيش از اين براي وارطان سالاخیان، مرتضي كيوان و احمد زيبرم سروده شد و هنوز گونه ها را خيس مي كند. در اين روزها كه صدمين سالروز انقلاب مشروطيت است، به دور از آنجا كه سالهاست در بند سردمدارني مافيايي و فاسد، در اين انديشه ام كه براستي آنهمه خونهاي پاك براي كه و براي چه بر زمين ريخته شد وقتي شلاق باقيست و شلاق بدست جابجا مي شود، شكنجه گاه باقي است و شكنجه گر جابجا مي شود و وقتي تحميق رسمي يك ملت و تحقير جهاني يك ميلت ادامه مي يابد تا آن چند هزار تني كه چون بختك بر سرمايه هاي هفتاد ميليون افتاده اند باقي مانند. تگرگي بر برگ مي افتد و برگ زخمي آب شدن تگرگ را با ديدگاني سبز به تماشا مي ايستد و به ياد مي آورم كه ده سال پيش از اين بر جايي نوشته بودم
از كينه بيدريغ شلاق تگرگ
بر خاك فتاده پيكر زخمي برگ
افتادن برگ و ديدن مرگ تگرگ
تكرار دوباره اي است از بودن ومرگ
اين هم بگذرد

Sunday, May 28, 2006

همسفر

....مي دانم دور است. به فاصله ساعتها، روزها ماهها و شايد هم سالها. ...و همچنان دل نگران خيره بر در .....
هرچند ز دوريت خبر داشت دلم
چشمي نگران به سوي در داشت دلم
من بار سفر نبسته بودم اما
اميد حضور همسفر داشت دلم

Saturday, April 29, 2006

زمستون

به سختی به ياد می آورم که از ارديبهشت هم نه روز گذشت. در هوای بهاری اينجا هنوز هم سرمايی در دل دارم که نمی دانم مانده از زمستان است يا از اين غربت خود خواسته که بهارش چون زمستان سال پیشین خیس از باران است هنوز
اینجا که همه فصلهايش به بهار شبيه تر است، ياد زمستان آرامم می کند! پشت پنجره نشسته ام و غروب بهار را با شنيدن و زمزمه ترانه زمستان -از افشين مقدم - به شب پيوند می زنم
زمستون / تن عريون باغچه چون بيابون / درختا / با پاهای برهنه زير بارون / نميدونی تو که عاشق نبودی / چه سخته مرگ گل برای گلدون / گل و گلدون چه شبها / نشستن بی بهانه / واسه هم قصه گفتن عاشقانه / چه تلخه / چه تلخه / بايد تنها بمونه قلب گلدون / مثل من که بی تو / نشستم زير بارون زمستون / زمستون / برای تو قشنگه پشت شيشه / بهاره / زمستونها برای تو هميشه / تو مثل من زمستونی نداری / که باشه لحظه چشم انتظاری / گلدون خالي نديدي / نشسته زير بارون / گلای کاغذی داری تو گلدون / تو عاشق / نبودی / ببينی تلخه روزهای جدايی / مثل من / که بی تو / نشستم توی رويای رهايی / چه سخته / چه سخته / بشينم بی تو با چشمای گريون /

Monday, March 20, 2006

نوروز

بهاري ديگر از راه مي رسد. با نمادهايي مصنوعي در غربت عيدي ديگر را جشن مي گيريم و من در اين واپسين روز زمستان چشم انتظار لحظه تحويل سال تا در اين حال و هواي ساختگي بر آخرين صفحه تقويم بنويسم كه سالي ديگر هم گذشت
نوروز كه از حوالي خانه گذشت
بي در زدني، مثل تو دزدانه گذشت
انگار هنوز هم زمستان باقيست
هر چند كه عيد ما غريبانه گذشت

Saturday, February 04, 2006

ميلاد

و سالي ديگر هم گذشت از پس انداز عمر. خاطراتي دور، اما آنقدر نزديك كه هنوز حسشان مي كني. اتاقي محقر و كوچك تنها شاهد يك تنهايي بزرگ كه در شامگاه تولدش يادگاري براي امشب مي سرود
کو خنده عاشقانه اي در اين شب؟
کو نغمه جاودانه اي در اين شب؟
بغضي است خموش و بي صدا در جانم
بي عاشقي و بهانه اي در اين شب
۷۲/۱۱/۱۵

Sunday, January 29, 2006

سراب

تشنه و شتابان سوي سرابي كه هر لحظه دورترش مي بينم. خسته از دويدن، غوطه ور در رويايي مواج از عطر تو، خوابي سنگين در آغوشم مي گيرد كه در آن نشان سرابي نيست. همه چيز واقعي است حتي حضور تو كه روزم را با بهتي طولاني رقم خواهد زد كه تازه به خواب رفته ام يا از خواب برخاسته ام؟
چون تشنه لبي كه مي دود سوي سراب
آويختم از خاطره بر ديده نقاب
اي دورتر از هميشه در بيداري
نزديكتر از هميشه بودي در خواب

Tuesday, December 27, 2005

شب یلدا

يلدا هم گذشت ديگر بار و می آيد ديگر بار - با ما يا بی ما- و من در اين طولانی ترين شب سال، طولانی ترين بهت را تکرار می کنم. يلدای طولانی که سرد و ساکت نيست، دلگير نيست، با هميشه اما فرق دارد و من همچنان مبهوت تمامی یلداهایی که گذشتند
يلدا شب شعر حافظ و راز و نياز
دلتنگی سينه های آلوده راز
اينگونه که بی تو می رود يلدايم
فردا شب نیز، بی تو می آيد باز

Monday, December 19, 2005

صعود يا سقوط

كاغذي پرشده از خطوطي تاريك كه نام تو بر آن پيداست هنوز. من مبهوت و لرزان از سرماي سكوتي طولاني، غوطه ور در همهمه ذهني خيالپرداز، بي نشاني از خيال تو
هرچند گذشت خلوت سرد هبوط
ماندم كه صعود كرده ام يا كه سقوط
از كاغذ بي خطي كه در دستم بود
جز نام تو مانده تيرگي هاي خطوط

Saturday, November 19, 2005

گلدان ترك خورده

روياي سالهاي بي باوري. كلامي، ديداري، آغوشي، بوسه اي و بهتي طولاني. سايه اي گم شده در تاريكي. شيريني خاطره اي در تلخي تكرار. حضوري كمرنگ به سوي بي رنگي روان ... و اين همه در گلدان ترك خورده ذهني مبهوت مي خشكد. در ساحل درياي آرام گرفته امشب در انتظار موجي نشسته ام
يكروز كه دل داشت تمناي تو را
آرامش مرگبار روياي تو را
آهسته به امواج دلم را دادم
تا پاك كنند جاي پاهاي تو را

Sunday, October 16, 2005

افطار

ماه رمضاني كه به نيمه اش نزديك مي شود. هوا خيس از باراني تازه كه غبار از تصويري پر از خاطره مي شويد... و من همچنان مبهوت كه خوابم يا بيدار... و تو دورتر مي شوي و من در انتظار لحظه اذان تا زمزمه نام تو پايان روزه اي ديگر شود
افطار تمام روزه هايم نامت
آرامشم از حضور بي آرامت
مبهوت دلي که مي پرد از بامي
مبهوت دلم که مي پرد در دامت

Thursday, September 29, 2005

دوباره مي رسد از راه، عطر پاك و غريبش

پيچيدن عطري غريب در هوا و نهيب حسي قريب. نزديكي ماهي بي انتظار شنيدن اذان غروب، دور از آنجا كه بي مايگاني به تباهي اش مي برند. هنوز آنچه در خونم جاري است آرامشي عميقتر از آ رامش يادش به ارمغان دارد
در حركت برگها هوايي جاري است
در دخمه دل نور خدايي جاري است
در بستر خشكيده اين رود هنوز
باريكه آب بي صدايي جاري است

Wednesday, September 21, 2005

باران: هشت

در آن لحظه ...
نگاهم مات و حيران بود بي تو
پريشان خيابان بود بي تو
كنار اشكها بر گونه هايم
ترنم هاي باران بود بي تو

... و ناگاه
تو پرسيدي كه باران است بي تو؟
بگفتم ابر گريان است بي تو
و تو گفتي كه اشك آسمانها
در اينجا هم فراوان است بي تو
...
و اين همه را آيا تو مي داني؟...

Wednesday, September 14, 2005

بي تو تنها بودم

......
دستهايت را، وقتي خوابي مي بوسم
طعم غربت دارد
طعم محبت دارد
طعم تلخ تنهايي شايد؟
آنها را در دستم مي گيرم
و تو بر مي خيزي
اشک من فاصله تا يک باور
نکند چشم تو هم تر باشد
باز هم خيره چشمان سياهت هستم
حرف بزن
...با تو حالا مي فهمم که چقدر
بي تو تنها بودم
خرداد ۷۴

Thursday, September 01, 2005

باران: هفت

جمعه هايي باراني، گريه هايي پنهاني، بغضي زنداني ... و اين همه را آيا ... ؟
بعد از تو تمام جمعه ها باراني است
بعد از تو تمام گريه ها پنهاني است
بغضي كه ز شوق ديدنت پيدا بود
بعد از تو درون حنجره زنداني است

Monday, August 08, 2005

باران: شش

و گاه بي حضور باران غبار از خاطرات مي شويم
بي بارش ابر، روز غمناكي بود
تصوير زلال ياد تو خاكي بود
تا خاطره از غبارها پاك كند
بر ديده من پرده نمناكي بود

Tuesday, July 19, 2005

باران: پنج

و هنوز گاه به وقت باران خيره ام در آن خطوط
امروز من و حضور باران آنجا
جمعند تمام سوگواران آنجا
هرچند شروع اندكي طول كشيد
امروز من و خطوط پايان آنجا

Saturday, June 25, 2005

بازي دو مرحله اي

مرحله اول: حوزه راي گيري خلوت بود، ولي احساس شركت در انتخاباتي كه تركي در ديوار نچندان استوار اقتدارگرايي بوجود مي آورد دوست داشتني بود. تحريمي كه فراگير نباشد دردي را دوا نمي كند. نكته جالب تعداد زياد كارمندان حوزه راي گيري بود كه ياد آور ادارات ايران بود و پول نفتي كه بهرحال بايد مصرف شود! از راي دادنم خوشحالم، چون نمي خواهم تبديل به آن خارج نشيناني باشم كه بيش از ربع قرن است كه شعار زنده باد و مرده باد و نفي همه چيز تنها كارشان است
مرحله دوم: در مرحله اول به معين و در مرحله دوم به هاشمي راي دادم. هر دوبار هم انتخاب بين بد و بدتر بود. مرحله اول با شوق بيشتر و مرحله دوم با آگاهي بيشتر. به اين مي انديشم كه ارزش صندلي رياست جمهوري يك كشور را كه فردي مانند ماندلا مي تواند آنقدر بالا ببرد چه فرودستاني در كشور ما تا اين اندازه بي مقدار كرده اند
نتيجه اخلاقي: اگرچه ملت ايران لايق اين حكومت نكبت نمي باشد، راه يافته به كاخ رياست جمهوري ويترين بهتري از حكومت است. چهره كريه و افكار منجمد او همخواني بيشتري با سيماي نظام دارد
نتيجه فرا اخلاقي: مثل اينكه آدم مي ميرد اظهار نظر سياسي نكند

Saturday, June 18, 2005

اين هم بگذرد

ديروز با شوق و ذوق رفتيم و راي داديم! فقط يك جاي مساله را درست نفهميده بودم: كسي كه مي خواهد همه قدرت را داشته باشد راي سازي هم مي كند. اين هم بگذرد

Wednesday, June 08, 2005

آخرين روز كارمندي

امروز آخرين روز كارمند يم بود! بعد از ده سال كار در صنعت ترجيح دادم كه استعفا دهم و به درسم توجه بيشتري كنم و مسيرهاي تازه اي را در زندگي تجربه كنم. شادي يك تغيير توام با نگراني از نتايج تصميمي عملي شده احساس غريبي ايجاد مي كند. از ريسكي كه كرده ام خوشحالم

Sunday, June 05, 2005

باران: چهار

و امتداد رفتنش با خطوط باران در هم مي آميزد
آنروز هوا سرد و زمستاني بود
آن فاصله زلال باراني بود
مانند هميشه چشم او مي خنديد
شايد به نگاه من كه پنهاني بود؟

Saturday, May 28, 2005

معراج در برهوت

باز زمزمه نامي بر لبانم جاري است. نامي كه نشان از حضوري است بي انتها كه نميدانم به اوجم خواهد برد يا به سقوطم خواهد كشاند؟ در هر دوحال براي مدتي احساس رها شدن و پرواز را مي چشاندم. گر به اوجم مي برد براي هميشه و گر به سقوطم مي كشاند هنوز احساس شيرين معلق بودن وجود دارد.... و تنها زمزمه نام اوست كه مرا به روياهاي دست نيافتني ام مي كشاند. روياهايي كه نمي دانم چيستند، اما مي دانم كه چه نيستند. .. و باز با يادش مي نويسم
اي نام تو آميخته با حرم سكوت
اي ياد تو در زمزمه محو قنوت
تا عطر تو در هبوط من جاري شد
معراج شد آن هبوط در اين برهوت

Sunday, May 22, 2005

بهار

هوا رنگارنگ از پروانه هاي مهاجر و نسيمي جاري از رقص بالهاي رنگارنگشان
حتي در رويا نيز تصور چنين صحنه اي را نكرده بودم
گوشه هايي از راه در ميان گلهاي زرد وحشي شقايقهاي نارنجي آمدن بهار را فرياد مي زنند.
انگار بهار آمده اين بار
امروز گل شقايقي ديدم
هرچند كه بي تو در سكوتي تلخ
احساس بدي ز عاشقي ديدم
پر بود هوا ز رنگ پروانه
پروانه تمام راه پر ميزد
انگار به خاطرات دورم نيز
چون حافطه اي قريب سر مي زد
.....

Sunday, May 08, 2005

باران: سه

و من محو گونه هايش كه غرق در بوسه اي پنهاني از شرم به سرخي ميزند
آن بوسه كه داده بودمش پنهاني
خاموش از آن فاصله باراني
آرام خطوط گونه اش را مي شست
شد محو خطوط خيس بي پاياني

Wednesday, April 13, 2005

باران: دو


و ناگاه در چشمش نگاه حبس مي شود....
در چشم تو تا نگاه شد زنداني
آرام پس از تبسمي طولاني
تصوير تو با خطوط باران آميخت
آيا تو همان حضور بي پاياني؟

Sunday, April 10, 2005

باران: يك

فاصله اي زلال. عبور نگاهي معصوم از پشت شيشه ها و آميختنش با نگاهي گناه آلوده در خطوط باران
تا عطر تورا وجود من مي بويد
با چشم تو چشم من سخن مي گويد
باران كه نگاه بي گناهت را شست
آيا كه گناه چشم من مي شويد؟

Wednesday, April 06, 2005

به ياد خدايار عزيز

به ياد خدايار عزيز كه اولين بهار را در دنيايي بهتر مي گذراند

عيد آمد و خانه رنگ ديدار نداشت
عيدانه بدون تو خريدار نداشت
در عرش خدا نشست در تنهايي
انگار خداي ما خدايار نداشت

Monday, March 21, 2005

اسفند هم گذشت

اسفند هم گذشت
برف
نقش قدمهاي کوچکت
همزاد خوب من
دست مرا بگير
تا گرمي دستانمان يکي شود
تا لحظه هاي سياه من و تو محو
در خاطرات زلال کودکي شود
دستان کوچکت
همبازي دست زمخت کيست؟
قلب مرا دست تو بيتاب مي کند
دست مرا بگير
تا برف مانده است
مي ترسم از بهار
که خاطرات تو را آب مي کند
مي ترسم از بهار
که خاطرات تو را آب مي کند.
۷۴/۳/۳